تبليغاتX
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو

هرچه ميخواهد دل تنگت بگو

يه آهوي قشنگ تو يه جنگل سبز يه پري خوشگل مي‌بينه.

 

پري ميگه :‌آهو جون يه آرزو كن

 

آهو گفت:  دوست دارم يه شوهر زحمتكش خونسرد و خشن

 

 داشته باشم.

پري آرزوي آهو رو برآورده ميكنه و آهو با يه الاغ ازدواج ميكنه .

 

 

 

طولي نميكشه كه آهو براي طلاق به سراغ حاكم جنگل ميره.

 

حاكم پرسيد : علت طلاق؟

آهو گفت :  توافق اخلاقي نداريم . اين خيلي خره.

 

حاكم گفت : ديگه چي ؟

آهو گفت : آبروم پيش همه رفته  . همه ميگن شوهرت حماله.

 

 حاكم گفت : ديگه چي ؟

آهو گفت شوخي سرش نميشه  تا براش عشوه ميام جفتك پرت ميكنه

 

حاكم گفت : ديگه چي ؟

آهو گفت : مشكل مسكن داريم . خونم عين طويله است.

 

حاكم گفت : ديگه چي ؟

آهو گفت : اعصابمو خرد كرده . هرچي ازش مي پرسم مثل خر نگاهم ميكنه.

 

حاكم گفت : ديگه چي ؟

آهو گفت :‌تا بهش يه چيزي ميگم صداشو بلند ميكنه و عرعر مي كنه

 

حاكم گفت : ديگه چي ؟

از من خوشش نمياد  ميگه تو لاغر مردني مثل مانكن ها مي موني

 

حاكم رو به الاغ كرد و گفت : همسرت راست ميگه؟

الاغ گفت :‌آره

 

حاكم گفت : چرا اين كارها رو مي‌كني؟

الاغ گفت :‌ واسه اينكه من خرم .

 

حاكم فكري كرد و به آهو گفت : چيكارش ميشه كرد ؟ خره ديگه.

 

نتيجه گيري اخلاقي:  در انتخاب همسر و آرزوهاتون دقت كنيد.

 

نتيجه گيري عشقولانه: مواظب باشيد وقتي عاشق كسي مي‌شيد عشق چشاتونو كور نكنه

 

 و عاشق هر خري نشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16:0  توسط حسنک   | 

 

توجه    توجه

اگر مطلب زیر کمی از ادب به دور است خدمت همه دوستان پوزش می طلبم

 

اما به یاد داشته باشید که گاهی نیاز است به جاده خاکی زد

 

همانطور که اگر نوشته های صمد بهرنگی و یا

 

کشکول شیخ بهایی و یا عبید زاکانی را

 

مطالعه فرموده باشید نیز چنین بوده است

 

شاد باشید

 

 

                                                               پند اول

 

.بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم

گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني

 بوقلمون خورد و بر شاخي نشست

 تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد

 تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود

 

نتيجه اخلاقي

 

 با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني

 

پند دوم

 

.گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد

.گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت

. گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد

گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد


نتيجه اخلاقي

 

.هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد

.هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد

.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان

 

پند سوم

 

خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد

 که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟

کلاغ پاسخ داد: چرا که نه

 خرگوش بنشست بي حرکت

روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد


نتيجه اخلاقي

 

.لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است

 

پند چهارم

 

 براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند

 مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است

 سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند

 که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد

. ريه بانگ بر آورد

 هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست

 و هر عضوي به نحوي مدعي

، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد

 اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند

اختلال در کار اعضاء پديدار گشت

روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید


نتيجه اخلاقي

 

چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند

 

بازم معذرت ميخوام  ولي پنده ديگه  كاريش نميشه كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:1  توسط حسنک   | 

یکی از دوستانم میگفت :

١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، يعني  اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:
1- سوئد در حدود
 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2- سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود
  78000 نفر جمعيت دارد.
4- ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، 6000 کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.


اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (
Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٦درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.

 

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.


بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.


بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.


همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.


به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک مي‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن زمان، از وسط مطلب آن را رها مي‌کنند تا از قافله جهانى شدن عقب نمانند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 17:59  توسط حسنک   | 

دلبسته ی کفش هایش بود.کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی اش بودند.دلش نمی آمد دورشان بیندازد.هنوز همان ها را می پوشید.اما کفش ها تنگ بودند و پایش را می زدند.قدم از قدم اگر بر می داشت تاولی تازه نصیبش می شد.

سعی می کرد کمتر راه برود زیرا که رفتن دردناک است.

می نشست و زانوانش را بغل می گرفت و می گفت:خانه کوچک است و شهر کوچک و دنیا کوچک. 

می نشست و می گفت:زندگی بوی ملالت می دهد و تکرار.

می نشست و می گفت :خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.

پارسایی از کنار او رد شد.پارسا پا برهنه بود و بی پای افزار.او را که دید لبخندی زد و گفت:خوشبختی دروغ نیست اما شاید تو خوشبخت نشوی زیرا خوشبختی خطر کردن است و زیباترین خطر از دست دادن.

تا تو به این کفش های تنگ آویخته ای دنیا کوچک است و زندگی ملال آور .

جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده ای.

اما او رو به پارسا کرد و به مسخره گفت:اگر راست می گویی پس خودت چرا کفش تازه به پا نمی کنی تا پا برهنه نباشی؟

پارسا فروتنانه خندید و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم پای افزاری بود.

هر بار که از سفر برگشتم پای افزار پیشینم تنگ شده بود و هر بار دانستم که قدری بزرگتر شده ام.هزاران جاده را پیمودم و هزارها پای افزار را دور انداختم تا فهمیدم بزرگ شدن بهایی دارد که باید آن را پرداخت.

حالا پا برهنگی پای افزار من است زیرا هیچ پای افزاری دیگر اندازه ی من نیست.

 

                                                   شاد باشید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 12:45  توسط حسنک   | 

مــــرگ قـــــو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

                                           فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها،نشیند به موجی

                                                رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

                                                   که خود در میان غزلها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

                                                     کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ، از بیم، آنجا شتابد

                                                       که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

                                                      ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

                                                     شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی! آغوش واکن

                                                 که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

                      ( حمیدی شیرازی)

 

ببخشید عکس قو نداشتم ولی پرنده پرندس دیگه

 مگه نه؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:39  توسط حسنک   | 

مردی دختر سه ساله ای داشت . روزی به خانه آمد ديد دختر سه ساله اش گران ترين کاغذ کادوی کتابخانه اش را برای زينت يک جعبه کودکانه هدر داده است .
مرد بسيار عصبانی شد ودختر کوچکش را تنبيه کرد. دختر هم با گريه به بستر رفت و خوابيد.
روز بعدوقتی که مرد از خواب بلند شد ديد که دخترش بالای سرش نشسته وميخواهد اين جعبه را به او هديه بدهد.و مرد تازه متوجه شد که امروز روز تولد اوست ودخترش کاغذ را برای کادوی تولد او مصرف کرده است.
با شرمندگی دختر کوچکش را بوسيد وجعبه را از او گرفت و باز کرد.
اما متوجه شد که جعبه خاليست.دوباره مرد عصبانی شد و کودک را تنبيه کرد .
اما کودک درحاليکه گريه ميکرد به پدرش گفت که من هزاران هزار بوسه داخل آن جعبه ريخته بودم و تو آنها را نديدی.
مرد دوباره شرمنده شد وميگويند تاپايان عمر جعبه را به همراه داشت و هرقت آنرا باز ميکرد به طرز معجزه آسايی آرامش می یافت 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:22  توسط حسنک   | 

اميدوارم  كه بتونم تو اين وبلاگ خوب دوستان خوبي پيدا كنم  نظرات دوستان قطعا راهگشا و سازنده است  . 

 

 مهربون و سرفراز باشيد . دوستون دارم.  (حسنك)

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:0  توسط حسنک   |